تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تبلیغات


داداشی

    داداشي

    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می‌کرد.
    به موهای موّاج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مساله نمی‌کرد.
    آخر کلاس پیش من اومد و جزوه‌ی جلسه‌ی پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت:ـ متشکرم.ـ و گونه‌ی من رو بوسید.
    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com


    میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
    یک روز گذشت٬ سپس یک هفته٬ یک سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید٬ من به اون نگاه میکردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمیکرد٬ و من اینو میدونستم٬ قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد٬ با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی٬ با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه‌ی من گذاشت و آروم گفت: ـ تو بهترین داداشی دنیا هستی٬ متشکرم.ـ و گونه‌ی من رو بوسید.


    میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
    نشستم روی صندلی٬ صندلی ساقدوش٬ توی کلیسا٬ اون دختر حالا داره ازدواج میکنه٬ من دیدم که * بله * رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمیکرد و من اینو میدونستم٬ اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: ـ تو اومدی؟ متشکرم.‌ـ


    میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
    سال‌های خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده٬ فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند٬ یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه٬ دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزیه که اون نوشته بود:
    ـتمام توجهم به اون بود.آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.من میخواستم بهش بگم٬ میخواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمیدونم...همیشه آرزو داشتم که بهم بگه دوستم داره.ـ
    ای کاش این کار رو کرده بودم.......... با خودم فکر میکردم و گریه می کردم


    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 11 دي 1348 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : داداشی ,میخوام ,باشه ,خجالتی ,بگم٬ ,میخواستم ,خجالتی هستم ,هستم علتش ,خیلی خجالتی ,داداشی باشم ,عشقش متعلق ,
    داداشی

تبلیغات


    Ads1

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز یکشنبه 29 مرداد 1396

تبلیغات

پارس ایرانیک جهت سفارش تبلیغات با ایمیل زیر در ارتباط باشید
mohsen_msl@yahoo.com

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر